Sunday, December 23, 2001

cover


Fight club
1999
David Fincher
Cast: Edward Norton
Brad Pitt
Helen Bonham Carter

ديويد فينچر متولد 1962 کلرادو آمريکا
اين ها مهم نيست اما. مهم فيلم هايی است که کارگردانی کرده و نبوغ اش را در آن ها به نمايش گذاشته.
Fight club(1999),The Game(1997),Se7en(1995),Alien3(1992)
کارنامه ای درخشان برای کارگردانی که در همان دو فيلم اول تفاوت هايش را نشان داد.
و اما Fight club را بايد ديد. حکايت سرگشتگی انسان درانسان. حکايت پوچی هر آن چه هست. و تمسخر آن چه هست و نيست.
حکايت انسان هايی که نيستند. داستان کسانی که برای رفع تنوع به گروه های درمانی پناه می برند و سرخورده تر از ....
و اما داستانی بر عليه تمدن کنونی بشر. از بين بردن تمام مراکز تجاری بزرگ.
آن جايی که نقطه تلاقی ذهن بشر است با تمدنی که هست, برای اعتراض فروخوردهء آدم.

ادوارد نورتون در نقش جک و راوی داستان باز عالی دارد. مثل اين که اصلا خود خودش است و نه بازيگر! براد پيت هم که شکی در بازيگری اش نيست. و اما هلن خانوم هم بازی جالب و در خور توجهی کرده. مارلا. مارلا يی که بی اهميت است به هر آن چه در پيرامونش می گذرد, اما در عين حال تايلر داردن برايش مهم است. برايش مهم است که هنوز در اين ... دوست بدارد و دوست داشته شود.

شما جوانی هستيد با خانه ای نسبتا شيک و راحت. کار اداری خوبی در يکی از شرکت های بزرگ داريد. و برای تنوع تصميم می گيريد در کلاس های گروه درمانی سرطانی شرکت کنيد. کسی پيدايش می شود که فکر می کنيد مثل شما فقط برای رفع تنوع آمده. دعوا می کنيد ولی نمی توانيد ناديده اش بگيريد. در يک سفر با شخصی ديگر آشنا می شويد که کيف دستی اش درست شبيه مال شماست. مجبور می شويد به خاطر آتش سوزی هتل تان با او تماس بگيريد... بقيه اش زندگی شماست. اگه دوست دارين البته می تونين فيلم رو ببينين.

Thursday, December 13, 2001


The Killing Fields
کشتزارهای مرگ))
محصول سال 1984
کارگردان: Roland joffe

(Sam Waterson)Sydney Schanberg خبرنگار نيويورک تايمز به هم راه (Haing S.Ngor)Dith Pran که يک شخص محلی است وقايع جنگ کامبوج را پوشش خبری می دهند. هنگام خروج نيروهای آمريکايی از کامبوج خانوادهء پرن به هم راه آن ها از کشور خارج می شوند. اما اين دو هم چنان در حال تهيه خبر هستند. در وضعيت اضطراری پيش آمده سيدنی مشکلی برای خروج از کامبوج ندارد , اما پرن نمی تواند از کامبوج خارج شود. او يک محلی است و حق خروج ندارد.
طبق معمول يک سوژهء خوب برای بيان جنگ هايی که اتفاق افتاده, وجود يک خبرنگار منطقی و در عين حال احساساتی و مهربان آمريکايی در ميدان نبرد و کمک احتمالا يک شخص بومی. اين دفعه اين اتفاق در کامبوج می افتد. زمانی که خشونت خمرهای سرخ به اوج خود رسيده و دولت آمريکا تنها کاری که می تواند بکند خارج کردن نيروها و ديپلمات های خود از صحنه و از بين بردن مدارک است.
اما اين فيلم چيزهای ديگری هم دارد که توجه ما را به خود جلب کند.Dith Pran دکتری که به عنوان مترجم باSydney Schanberg کار می کند و از خشونت موجود با خبر است.
خشونتی که زن و کودک , پير و جوان نمی شناسد, اما آرم يک مرسدس بنز هم می تواند اين خشونت را تعديل کند. و اين نشان دهندهء چه می تواند باشد جز آن که کودک هنوز کودکی نکرده, بايد خشونت را بياموزد.اين فيلم آدم های منطقی را در دل خشونت نشان می دهد, آدم هايی که پی به اشتباه خود برده اند و سعی در جبران آن دارند ولی خشونت دوست و دشمن نمی شناسد.
و آمريکايی های مهربانی که به فکر ردم کامبوج هستند حتی هنگام گرفتن جايزهء بهترين خبرنگار - هر چند من Sydney Schanberg را دوست دارم و احساس می کنم که واقعا چنين شخصيتی داشته-
کشتزارهای مرگ صحنه های تکان دهنده هم دارد: آن جا که Dith Pran هنگام فرار متوجه می شود که بر روی اسکلت های هم وطنان خود راه می رود. آن جا که کودک قربانی می شود. آن جا که ...
بگذريم. فيلم ارزش ديدن دارد و باز طرح اين سوال که آيا واقعا کسی از ما از نسل هابيل هست؟ يا فقط قابيليان زمينيم؟

Wednesday, December 05, 2001

وقتی کارتون نيگا می کنين, حتما اين کاره هستين که ... شرک(Shrek) رو اگه ببينين. احتمالا يا خيلی خوشتون می ياد يا برعکس(به اين می گن چش بسته غيب گفتن!) ولی من جزو هيچ کدوم از اين دسته ها نبودم برای من يه کارتون خوب بود-نه خيلی خوب و عالی- و دلايل خاص خوم رو هم دارم. خوب روی انيميشن اش که اصلا حرف نمی زنم. کاراکترهای جذاب و دوست داشتنی. احترام نگذاشتن به قديمی ها و بزرگ ترها. تلفيق داستان های ديگر کراتونی و افسانه ها با هم و مهم تر از همه وفادار نبودن به آن از مهم ترين خصيصه های Shrek بود. اون جا که لزومی نمی بينه ملکهء قصه با اولين بوسهء واقعی زيباترين دختر افسانه ای بشه و اون رو به همون صورت که هست زيباترين موجود می دونه. يا دروغ بامزهء پينوکيو. يا حماقت دوست داشتنی Shrek . اصلا چرا دارم تعريف می کنم. اگه دوست دارين برين تماشا. شهر شهر فرنگه از يه رنگه جديده!!!

Monday, December 03, 2001

من همه چيز را می بينيم. می توانم ببينم. برای ديدن چشم ....
و باز من فيلم ديدم:
Dancer in the Dark
2000
Lars von Trier

و باز از آن ها که فيلم جزئی از زندگی شان است, می خواهم که ببينندش.
You don't need eyes to see
ترانه های Björk هم بی تاثير نبود. عجب سبک جالبی دارد و صدايی.
يکيش که من خيلی خوشم اومد اينه:I'VE SEEN IT ALL
جه قدر فرق می کند سبک فيلم هايی که اين ور آب و آن ور آب ساخته می شوند. ناراحت می شوی , درک می کنی جنگ را با تمام وجودت و خشونت اين جانور دو پا را, و هم احساس پارادوکس اين جانور دو پا را. که نه به خود
رحم می کند نه به موجودی ديگر و در عين حال احساس مهربانی و انسانيت خفه اش می کند.
چه خوب فيلم می سازند اين تبليغات چی های غرب! و چه نمی توانيم فيلم بسازيم.
بگذريم. فيلم Jacobs Ladder (آدريان لين -1990) رو ديدم که اين اراجيف رو بافتم.
فيلم Analyze This رو کی ديده؟ تا حالا دو بار ديدمش و امرزو هم دو به شکم که باز برم ببينم يا نه؟ نمی دونم چه قدر رابرت دنيرو رو دوس دارين يا می شناسينش ولی به نظر من کارش خيلی درسته خيلی بيش تر از خيلی. کارگردان اين فيلم هارولد راميس و محصول 1999 . اگه بيش تر می خوايين بدونين تشريف ببرين اين جا( از من نخوايين که قصه اش رو براتون بگم چون اصلا دوست ندارم از جذابيت فيلم کم کنم.)
Analyze This