Sunday, August 18, 2002


زندان زنان
1379
منيژه حكمت
بازيگران:
رويا نونهالی
رويا تيموريان
پگاه آهنگرانی
مريم بوبانی
فيلمنامه: فريد مصطفوي (بر اساس طرحي از منيژه حكمت)
مدير فيلمبرداري: داريوش عياری



#تيزرهای تبليغاتی که تمام می شود. هنوز سر و صدای کنترلچی بليط آزارت می دهد، اما تصاوير محو و مبهم روی پردهء سينما اين تصوير را در ذهن ايجاد می کند که با فيلمی حرفه ای روبه رو هستی و ناخودآگاه همه چيز محو می شود، الّا پردهء سينما.
#فيلم های ايرانی را نبايد با فيلم های خارجی مقايسه کنی. برای حرف زدن در خصوص يک فيلم ايرانی فقط می توان آن را با فيلم های ايرانی مقايسه کرد. فيلم به عنوان اولين کار خانم منيژه حکمت در مقام کارگردانی تمام اِلِمان های يک فيلم خوب را داراست. از تيتراژ گرفته تا قصه، فيلم برداری، بازيگری، فضاسازی، صحنه، صدا، نور، همه و همه و از ايرادهای منشی صحنه ای، پرگويی، ديالوگ های اضافی و خود بزرگ بينی های معمول اساتيد سينمای ايران هيچ خبری نيست.
#فيلم با تصويری از 18 سال پيش شروع می شود، تصويری که در شخصيت سازی، چهره پردازی و تداعی فضای حاکم آن سال ها کاملا موفق بوده. اين دقت در جزئيات تا آخر فيلم ادامه دارد.
#فيلم روايتی است از قشر عظيمی از جامعه که شايد به نظر برسد فقط در محدودهء زندان تعريف می شنود اما با کمی بزرگ بينی می توان آن را به کل جامعه تعميم داد.
#داستان فيلم آن قدر واقع گراست که شايد تصور کنی با فيلمی مستند و شعارزده طرف خواهد بود، اما خط داستانی قوی تمام اپيزودهای فيلم را به هم می چسباند و قصه گويی از ابتدا تا انتهای فيلم ادامه دارد. اين که پيش پا افتاده ترين جزئيات هم به تصوير می آيد بدون هيچ اضافه گويی، نقطهء قوت ديگری است برای درخشانی فيلم.
#در زندان زنان با جامعه ای مواجه ايم که به تعداد خلاف کاران آن با تمام اِعمالِ مجازات های سنگين و علنی، مدام اضافه می شود، زندانيان مدام کم سن و سال تر می شوند و عدم حمايت قانون از زندانيان و جرم هايی که در ظاهر جرم و در باطن ناشی از دفاع، مظلوميت، فقر، و يا عدم تربيت صحيح است هم چون کود باعث افزايش جرايم می شود.
#معضلات و مشکلاتی هم که در فيلم به آن ها اشاره می شود با توجه به شرايط زمانی است و نمايش سير صعودی آن ها هم تهور خاص کارگردان را نمايش می دهد. اين که بی پروا اکثر مشکلات را نمايش می دهد. بدون هيچ گونه شعار و بزرگ نمايی بی خود.
#و در آخر بی گناه به ظاهر مجرمی که وارد دنيايی می شود که 18 سال پيش از آن رانده شده بدون هيچ تکيه گاهی و تاريکی که هم چنان در تاريکی باقی می ماند با سپيده يا بدون سپيده.

cover


The Thin Red Line


1998
Terrence Malick
Cast:
Sean Penn .... 1st Sergeant Edward Welsh
James Patrick Caviezel .... Private Witt (as Jim Caviezel)
Adrien Brody .... Corporal Fife
John Travolta .... Brigadier General Quintard
Ben Chaplin .... Private Jack Bell
George Clooney .... Captain Charles Bosche
John Cusack .... Captain John Gaff
Woody Harrelson .... Sergeant Keck
Elias Koteas .... Captain James 'Bugger' Staros
Jared Leto .... 2nd Lieutenant Whyte
Dash Mihok .... Private 1st Class Doll
Tim Blake Nelson .... Private Tills
Nick Nolte .... Lieutenant Colonel Gordon Tall
John C. Reilly .... Sergeant Storm
Larry Romano .... Private Mazzi
John Savage .... Sergeant McCron
Arie Verveen .... Private 1st Class Charlie Dale
Kirk Acevedo .... Private Tella



Every man fights his own war.
where is the come from?war or love



جنگ آدم رو بالا نمی بره، روح رو آلوده می کنه.
يه کم از فيلم که بگذره. فکر می کنی که بايد تحمل کنی و خسته می شی تا آخر فيلم يا مثلا هی اين وسطا می خواد بهت بگه که آی آی زندگی. خدا. نور. ايمان. مستند.
اما کم کم می بينی نه فيلم داره می کِشه و می بردت به جنگ. به چيزی که ترس داره. شجاعت داره. حماقت هم تا دلت بخواد.
تصويری چنان زيبا از جنگ و ترس موجود در اون و تکيه به يه نوری که هميشه هست خيلی کم پيش می ياد. تصاويرِ خيلی قشنگی داده بود از هر دو طرف. از هر دو طرف اين خطِ باريک که احتمالا هم قرمزه و هيچ رنگه ديگه ای نمی تونه باشه.
استفادهء کوتاه از تراولتا و کلونی هم خوب لابد برای فروش فيلم لازم بوده نمی دونم.!
صدای فندک ZIPPOهم توی تصويری که سرهنگ اول سيگار رو برای خودش روشن می کنه بعد برای ژنرال شاه کاره واسهء خودش.
همين

Sunday, August 11, 2002

cover


Pulp Fiction


1994
Quentin Tarantino
Cast:
Tim Roth .... Pumpkin
Amanda Plummer .... Honey Bunny
Laura Lovelace .... Waitress
John Travolta .... Vincent Vega
Samuel L. Jackson .... Jules Winnfield
Phil LaMarr .... Marvin
Frank Whaley .... Brett
Burr Steers .... Roger
Bruce Willis .... Butch Coolidge
Ving Rhames .... Marsellus Wallace
Paul Calderon .... Paul
Bronagh Gallagher .... Trudi
Rosanna Arquette .... Jody
Eric Stoltz .... Lance
Uma Thurman .... Mia Wallace



فيلم های تارانتينو را بايد ديد. توضيح ندارد.
سه داستان مجزای مرتبط با هم که به طور تصادفی در هم تنيده اند.
خط داستانی غيرمتعارف و
تا به حال چهاريا شش دفعه ديدمش.
ولی الان که می نويسم می بينم بايد دوباره ببينم تا يه کم بتونم بنويسم. پس صبر کنيد تا دوباره ببينمش.

Friday, August 02, 2002


ارتفاع پست
1380
ابراهيم حاتمی کيا
بازيگران:
حميد فرخ نژاد
ليلا حاتمی
گوهر خيرانديش
مدير فيلم برداری: حسن پويا

زخم خورده را درمان اگر ....

برای من همه چيز عالی بود. فيلم برداری به غايت کم نظير در سينمای ايران، بازی فرخ نژاد، که در نمايش احساسات عاشقانه نسبت به هم سر و فرزندش هيچ کم نداشت. گنگی و عشق حاتمی در نقش نرگس و شلوغ کاری های زن های عرب توسط خيرانديش.
نمی دانم اين ها ساختهء ذهن من بود يا هدف اصلی کارگردان هم همين بود از اين صحنه ها: آن جا که قاسم را به زور می نشانند بر روی زانوها، چونان فروبردن سر با زور به زير آب است. احساس آخرين نفس ها، حباب های زير آب. يا هواپيمايی که تنها، بی سوخت، با يک موتور رها شده روی آّب، به سان گربه ای است که رو ی نقشهء جغرافيا به خود رها شده...
همهء اين ها اما به کنار، جای دادن کل ايران در يک هواپيمای کوچک، با تمام ضعف ها و قوت ها، با تمام اميدها و سرخوردگی ها کاری است که از حاتمی کيا سر زده. شايد به نظر بيايد اين کار در آژانس شيشه ای هم به صورتی ديگر انجام شده اما اين گونه نيست. حرف از جنس ديگری است. آن جا اگر دغدغه فقط دغدغهء بسيجی است و جانباز، اين جا دغدغه، نگرانی حال و آيندهء تک تک افراد يک جامعه است با تمام خصوصيات مشترک و غيرمشترک.
شايد صحنهء نمايش جای ضربات شلاق بر پشت جوانی تکراری به نظر برسد، اما تکراری نيست، در هيچ نمونه ای خطای جوان به صراحت گفته نمی شود و ما با آدمانی معصوم سر و کار داريم.!
برای من تمام اشخاص، موقعيت ها و کل فيلم تصاويری است از ايران. پير! جوان! نوجوان! معلم! تحصيل کرده! مامور! ساده دل!
و همه و همه.
حضور فرزند عقب افتاده اين زوجِ عاشق هم دليلی است بر بيمار بودن کل جامعه. جامعه ای که شايد با کمی درايت هرگز به اين جا نمی رسيد و سر آخر اين که شايد اميدی هنوز هست در جايی که نمی دانيم کجاست و کودکی که از نو زاده شود و سالم و ... واقعا اميدی هست؟ يا اتوپيای هر کس همانی خواهد بود که ....
پی نوشت:- حيفم آمد اين را نگويم که حيف از رضا شفيعی جم که در اولين قالب خويش که همانا دست يار دِرِک بود، ماند و هيچ وقت نتوانست از آن قالب خارج شود، هر چند اگر کمی تلاش می کرد احتمالا می توانست بازی قابل قبولی ارائه دهد.(اولين نقش هر بازيگری نقطهء عطف بازی گری شايد باشد از اين لحاظ که بايد مراقب بود که فيزيک آن نقش فيزيک بازی گر نشود!)
- هنوز نمی فهمم عکس العمل های تماشاگران فيلم را که ظاهرا هم از قشر خاصی هستند و احتمالا بسيار... و با اين همه هم چون .. رفتار می کنند هنگام نمايش فيلم! شايد هم من در اشتباهی بزرگ به سر می برم و بدبختی و سادگی خنده دارد نه اندوه...........اين فيلم را در دو سينمای روشن فکری! شهرمان ديدم! کانون و عصرجديد!! و متاسفانه هر دو پر بودند از خنده ها! موبايل ها! کف و سوت زدن ها و و و ..
- يک سوال هست از آقای حاتمی کيا و آن حضور پُررنگ ابوالفضل است که گاهی آدم را کلافه می کند. اين همه حماقت برای چه لابه لای داستان گنجانده شده؟
- نام معاونت فرهنگی هنری شهرداری تهران به عنوان يکی از سرمايه گذاران فيلم اميد را در دل آدمی زنده می کند. هر کجا که زم باشد امکان توليد و استفاده محصولات فرهنگی مناسب وجود خواهد داشت.