Friday, August 02, 2002


ارتفاع پست
1380
ابراهيم حاتمی کيا
بازيگران:
حميد فرخ نژاد
ليلا حاتمی
گوهر خيرانديش
مدير فيلم برداری: حسن پويا

زخم خورده را درمان اگر ....

برای من همه چيز عالی بود. فيلم برداری به غايت کم نظير در سينمای ايران، بازی فرخ نژاد، که در نمايش احساسات عاشقانه نسبت به هم سر و فرزندش هيچ کم نداشت. گنگی و عشق حاتمی در نقش نرگس و شلوغ کاری های زن های عرب توسط خيرانديش.
نمی دانم اين ها ساختهء ذهن من بود يا هدف اصلی کارگردان هم همين بود از اين صحنه ها: آن جا که قاسم را به زور می نشانند بر روی زانوها، چونان فروبردن سر با زور به زير آب است. احساس آخرين نفس ها، حباب های زير آب. يا هواپيمايی که تنها، بی سوخت، با يک موتور رها شده روی آّب، به سان گربه ای است که رو ی نقشهء جغرافيا به خود رها شده...
همهء اين ها اما به کنار، جای دادن کل ايران در يک هواپيمای کوچک، با تمام ضعف ها و قوت ها، با تمام اميدها و سرخوردگی ها کاری است که از حاتمی کيا سر زده. شايد به نظر بيايد اين کار در آژانس شيشه ای هم به صورتی ديگر انجام شده اما اين گونه نيست. حرف از جنس ديگری است. آن جا اگر دغدغه فقط دغدغهء بسيجی است و جانباز، اين جا دغدغه، نگرانی حال و آيندهء تک تک افراد يک جامعه است با تمام خصوصيات مشترک و غيرمشترک.
شايد صحنهء نمايش جای ضربات شلاق بر پشت جوانی تکراری به نظر برسد، اما تکراری نيست، در هيچ نمونه ای خطای جوان به صراحت گفته نمی شود و ما با آدمانی معصوم سر و کار داريم.!
برای من تمام اشخاص، موقعيت ها و کل فيلم تصاويری است از ايران. پير! جوان! نوجوان! معلم! تحصيل کرده! مامور! ساده دل!
و همه و همه.
حضور فرزند عقب افتاده اين زوجِ عاشق هم دليلی است بر بيمار بودن کل جامعه. جامعه ای که شايد با کمی درايت هرگز به اين جا نمی رسيد و سر آخر اين که شايد اميدی هنوز هست در جايی که نمی دانيم کجاست و کودکی که از نو زاده شود و سالم و ... واقعا اميدی هست؟ يا اتوپيای هر کس همانی خواهد بود که ....
پی نوشت:- حيفم آمد اين را نگويم که حيف از رضا شفيعی جم که در اولين قالب خويش که همانا دست يار دِرِک بود، ماند و هيچ وقت نتوانست از آن قالب خارج شود، هر چند اگر کمی تلاش می کرد احتمالا می توانست بازی قابل قبولی ارائه دهد.(اولين نقش هر بازيگری نقطهء عطف بازی گری شايد باشد از اين لحاظ که بايد مراقب بود که فيزيک آن نقش فيزيک بازی گر نشود!)
- هنوز نمی فهمم عکس العمل های تماشاگران فيلم را که ظاهرا هم از قشر خاصی هستند و احتمالا بسيار... و با اين همه هم چون .. رفتار می کنند هنگام نمايش فيلم! شايد هم من در اشتباهی بزرگ به سر می برم و بدبختی و سادگی خنده دارد نه اندوه...........اين فيلم را در دو سينمای روشن فکری! شهرمان ديدم! کانون و عصرجديد!! و متاسفانه هر دو پر بودند از خنده ها! موبايل ها! کف و سوت زدن ها و و و ..
- يک سوال هست از آقای حاتمی کيا و آن حضور پُررنگ ابوالفضل است که گاهی آدم را کلافه می کند. اين همه حماقت برای چه لابه لای داستان گنجانده شده؟
- نام معاونت فرهنگی هنری شهرداری تهران به عنوان يکی از سرمايه گذاران فيلم اميد را در دل آدمی زنده می کند. هر کجا که زم باشد امکان توليد و استفاده محصولات فرهنگی مناسب وجود خواهد داشت.

No comments: